تقدیم به وطنم افغانستان

نوشته شده توسط محمد شریف عظیمی. ارسال شده در ادب و هنر

 

تقدیم به وطنم افغانستان:

وطن! به روی سرت، چترکهکشان مانده
نوشته نام تو درنقشه جهان مانده

تو می توانی که ازجای خود بلندشوی
هنوز دربدنت، ذرّ ه ای توان مانده

بهار می شود این شهر درحوالیّ تو
اگرچه برسر تو سایه خزان مانده

نفس کشیدن تو بین این همه آتش
نشان دهد به تن خسته تو جان مانده

شکوفه کرده روی شاخه های ثانیه
امیدهائی که درسینه زمان مانده

دوباره باغ وجود تو سبز خواهد شد
که جاری روی تو «هلمند» همچنان مانده

وتازه می شوی دردست های این مردم
هنوز دررگ تو خون ما روان مانده

تمام دشت تو خورشید را بغل کرده
نسیم زندگی در خاک تو وزان مانده

تو می توانی که بالا بگیری دست مرا
به زیر پای تویک پلّه نردبان مانده

دوباره با تو سرمن بلند خواهد شد
اگرچه دردل تو درد بی کران مانده

برای این، سرخودرا بلند می گیرم
که کوه «هندوکُشت» سر به آسمان مانده

وشال ابر به سر بسته «قلّه بابا»
کنار پیکر بشکسته «بُتان» مانده

کسی تورا نگُشوده که آشکار شود
درون سینه تو راز «بامیان» مانده

تمام تن همه یک «شهرغُلغُله» شده ام
چرا چنین شده ای وچرا چنان مانده؟

سر مزار چهل دختر«ارزگانت»
چراغ روغنیّ «بلخ» باستان مانده

دلم پر ازمزه سیب «قندهار» شده
به کام «کابل» تو قند «طالقان» مانده
 
به زیر گنبد فیروزه ایّ «شهر مزار»
دل تمام زمین وزمان، نهان مانده

به شانه های بلند مناره های «هرات»
طنین پخش دل انگیز یک أذان مانده

اگرچه خود تو ازیاد رفته ای امّا
به یاد خاک تو تاریخ «غوریان» مانده

میان این همه آثارباستانیّ تو
دهات تو چو دل شعر من جوان مانده

تپیده دردل تو نبض «غزنه» باری دگر
به ساقه تن تو حسّ یک تکان مانده   

تورا دراین شب تاریک تازه یافته ام
که ازتو دروسط دشت، یک نشان مانده

چگونه شرح دهم حال مرز سوخته را
که گشته کوچک  وهم این چنین کلان مانده

سیاه بوده گهی، گاهی سرخ گردیده
وسبز می شود این پرچمی برآن مانده

دراین دیاری که دائم درآن بلا بوده
به چشم های تر او ا میدمان مانده

«سنائی، جامی وسیّدجمال ومولانا
وبوعلی» روی جغرافیای آن مانده

خدا کند وطنم!  قامتت بلند شود
بماند آنچه که ازآبروی تان مانده