اشعار در رثای شهید مزاری (ره)

نوشته شده توسط مدیریت. ارسال شده در ادب و هنر

گرامی داشت شانزدهمین سالیاد رهبر شهید استاد مزاری (ره)

فصلنامه سخن صبا/شماره اول/1389


خون تازه

 

سلمانعلی زکی

اسپ سپیدی در بیابان پای می کفت

خم می شد و با گل حدیث تازه می گفت

 

با یال خونین بین طوفان شیهه می زد

می تاخت آتش زار را بر خاک می خفت

 

من در کنار دفتر خود مرده بودم

 او می دوید از پلک سردم مرگ می رُفت

 

از شانه هایش خون یک سردار جاری

چشمان غمگین علم بردار جاری

 

اشک یتیم خسته و خون هزاره

خون علی خون ابوالفضل و مزاری

 

دیدم دوباره آتش بال و پرم را

تشییع خونین امید و باورم را

 

همدوش با او دشت ها را طی نمودم

تکثیر کردم پاره های پیکرم را

 

با شیهه هایش دانه دانه گریه کردم

افشار, برچی, سنگ های سنگرم را

 

از تیغ یک جلاد, خون تازه می ریخت

گم کرده بودم سینه های مادرم را

 

اسپ سپیدی در درونم پای می کفت

خم می شد و با من حدیث تازه می گفت

 

از شانه هایش خون یک سردار جاری

چشمان غمگین علم بردار جاری

 

اشک یتیم خسته و خون هزاره

خون علی, خون ابوالفضل و مزاری

 

آمد کنار حوض چشمم بال و پر زد

افتاد آتش شد دل دیوانه من

 

مژگان خواب آلوده ام را کفت و در زد

یک قطره خون از شانه اش برشانه ی من

 

واکرد و از شور شهادت بست آذین

 او پلک های بسته را مانند کلکین

 

از مارهای آستینم اخم کردم

امروز و فردای خودم را فهم کردم

 

از خشم اندام خودم را زخم کردم

پا بر زمین کوبیدم و فریاد بر کوه

 

سر تا به پای قامتم غرق جنون شد

پروانه روی زخم من یک قطره خون شد

 

عاشق شدم پامیر کوه بی ستون شد

فرهادگون با تیشه خارا را شکاندم

 

از نسل بابه هرچه گل با رنگ روشن

من, تو, تمام مردم همزاد با من

 

هفتاد خون دیده است و این بینش نمرده

چشمان خود را از پدر میراث برده

 

بیگانه نه, از آشنایان تیر خورده

نسل مزاری از جگر خون سیر خورده

 

یعنی علی از پشت سر شمشیر خورده

ما را گذشته این چنین بوده برادر!

 

شور و شعور و استقامت, بی قراری

نسل عدالت, نسل خون, نسل مزاری

 

میراث دار پرچم سبز عدالت

مردم! نسل خون است و شهادت

 

همزاد خواهد ماند تا روز قیامت

مردم! علی, مردم! مزاری و عدالت

 


ستاره دنباله دار قوم

محمد شریف عظیمی

 

در زیر پا نهاد تنور عذاب را

برداشت بر فراز سرش آفتاب را

 

آتش گرفت حوصله آسمانیان

پاشید بر زمین دل قریه آب را

 

دریا بلند آمد و ما را فرا گرفت

باور نمود باور من اضطراب را

 

پیری به نام«بابه مزاری» بلند شد

روشن نمود حادثه, انقلاب را

 

آوازه ستاره دنباله دار قوم

در برگرفت جان حضور و غیاب را

 

اما هنوز عقربه نزدیک ظهر بود

آزرده کرد تیغ کدورت گلاب را

 

طفلی ز جا پرید خدا را صدا کند

جان داد ناشنیده صدای جواب را

 

کوه بلند قامت بابا شهید شد

تشییع کرد هندوکش این ماهتاب را

 

مرطوب گشت جنسیت چشم های ما

در ماتم بزرگ که می برد تاب را

 

ویرانه دلم ز خرابات کابل است

شهری که آفریده قلوب خراب را

 

هر چند آرزوی من از حال رفته است

لیکن امید زندگی دارد ثواب را

 

 ایوب وار مادر او صبر می کند

تا آورد دوباره به دنیا شهاب را

 

آتش گرفته خانه و دروازه بسته است

مادر بزرگ، بیشتر از پیش خسته است

 

زن می گریست تا همگی را خبر کند

اوراق عمر اوست که از هم گسسته است

 

تابوت سرخ خاطره تشییع می شود

سنگ یتیم شیشه دل را شکسته است

 

جغرافیای روح مزاری بزرگ بود

کز مقطع مضاربه خاک رسته است

 

 در بین دود حلق عطشناگ کودکی

در انتظار همت دریا نشسته است

 

تنها عبای کهنه آن پیر مرد بود

روپوش جسم سرد که از خواب خسته است.

 

 


صبح

 

محمد حسین فیاض

شب ناپدید گشت برادر! اذان بده

 با یک اذان، رمق به تن مردگان بده

 

صبح و صفاست مردم حیرت دمیده را

شهد غزل ز میمنه تا حیرتان بده

 

در کوچه صف کشیده بیانهای بی شمار

از خود بر آ و دست براشان تکان بده

 

بودای روزگار! تو هم بعد سال ها

پلکی بزن, رمق به تن بامیان بده

 

هان ای مسیح تا شده از آسمان! بیا

بر اهل قبله مژدة موعودمان بده

 

موعود! ای که روح جهان در کف تو است

یک ذره! از کرامت خود را نشان بده

 

گفتم: "کرامت" آه همین بس که گفته ای

شب در کف تو است، بر آور، تکان بده

 

شب ، در کف تو است، برانداز، صبح من

 با یک اذان، رمق به تن مردگان بده

 

(گنجشک تبعیدی، ص36)